آری...بنشین و باما گریه کن...
حتی نه محض شکستن این تکرار روال تکراری...صرفا انگار برای یک گذر...حتی یک تمرین حتی یک آزمون...خدا می انگاردت کودکی بی دست و پا که راه دارد فعلا برای کودک نبودن...خدایا باشد...مارا کودکانی انگار که تا از گریه کردن خسته نشویم زمین خوردن از آن ماست وگرنه درمانی که نیست...وهمه به امید رحمت...به امید پایان...وچقدر بگویند "خدا میخندد"...آیا واقعا خنده ایست بر لبانت آنگاه که میگرییم...آنگاه که اشک هایمان را با هزار فلاکت از چکیدن بازمیداریم...آنگاه که با هق هق و ملتمسانه یاریت میجوییم...واقعا آنگاه خنده ایست لبانت را؟چه بی انصافی...ما جنبه ی رودر رویی با این همه بزرگواری را نداریم...ما ظرفیت این همه را یکجا دیدن نداریم...کمی دردمند شو...کمی اشک بریز...شاید دلمان سبک تر شد...کمی اشک بریز تا اینقدر کفر نگوییم و بی انصاف ننامیمت...کمی در این بازی کوتاه زندگی مان که خط پایانش را کسی ندیده با ما باش آنگونه که جنبه اش را داریم تا این هق هق زجرآور همدم جو...ذره ای هم شده آرام گیرد...بگذار این کوله بار کمرشکن را سبک تر بیابیم...تا هنوز کمر نشکسته ذکر تو به جای آورند آنها که از درد رفتنی در راهشان نمانده و آنها که رفتنشان هست اینان که بینند به زانو افتند و...اینها را میدانی دیگر...خدایی...ندانی نیستی...پس همه شان را میدانی...پس صبرت چیست...میدانی و به انتظار نشسته ای تا از این رهگذران بی دست و پا کسی به بد و بیراه پراندن بیافتد؟...یا حال هم که به التماس حقیرانه اش افتاده باز مینشینی؟...نه...نکن اینکار را...که ما خسته ایم...خسته شده ایم و آن کودکی که نای رهروی ندارد با شیرینی هایت آرام نمیشود...گریه اش دل را بیشتر میفشارد...خدایا...بنشین و دمی با ما گریستن اختیار کن که بمانیم باز به امید رحمتت...که از زار زدن نگذرد و بی انصافی نسبت عزیز ندهیم...بنشین و حتی شده صدایی گریه وار بلند کن...بگذار آرام گیرد کمی تا از نا آرامی صراط و ناصراط را هردو به یکسان نبیند این که به پایت تا بوده و هست سرافکنده است...
فعلا با اجازه...
+ نوشته شده در شنبه ۱۴ آذر ۱۳۸۸ ساعت 17:19 توسط بروبچه 2 ای