تبليغاتX
بروبچه های کوچه پشتی

بروبچه های کوچه پشتی

مرامی دوستانه ای

 و عشاق بودند و دیدند و شهید، رفتند...همان هنگام که علما قلم بر ورق خسته میکردند و حیران باخود از بی خودی هذیان به باد هوا میراندند و هر لحظه بودشان عبث تر از پیش بود و عشاق... بودند.

و ابر ها محرم رازهای مگوشان شدند و مردم پستِ زمین، پوزخند پیشه کردند و همین، مُهر ناگویی بر حلقوم خشکیده شان شد و تشنه و سربِ جهل به گوش، به دامان گور به هزار زاری و التماسِ گاهِ شبگیر،سرازیر و ناچار، گرچه بس دیر، حقیقت را دیدند و...سرابِ کنجی امن، ماواشان شد...و هرکه حق را خفت، پوسید...مرد... چه زنده...چه مرده

و خسته نشو به فهم این بی مایه نبشته اگر عاقلی و نافهمِ عشق...که بیزارم از اینگونگیِ تو عزیز...که مرا آزردی...که خسته کردی، که کنارت ایستادم و طلبت کردم و گفتم دلم،چون است و تنها نشسته ام و دیدنم بغض است به خدا...و گفته ام به گلو اسیر و گر گویمش، ماتمی گران خواهدت آمد و تو...آنسان که نباید گفتی و...گفتی. و من تاب دشنامت را نداشتم جانان من...تاب دشنام جانانه ات را نداشتم... دلم برایت باز بود و عجیب آن دم کور بودی و...با چه سخاوتی هرزه گویی ات را نثارم کردی.

و به سینه ی شب، پروانه... با پشت خم و پای لرزان...بر بالین شمع، پُربار، بر خاک شد...شمع گفت...نگفتمت جان دل؟...این رفتن و رفتن ات از من ...ماندی به هیچ،بازگشتت منم. و تمامیِ آن اوهامِ "جز من"، کابوسند و خیال. بی من، پی نور از چه میگردی...عالم شب است و من اینجا! بیا بنشین، دمی خنده ام کن، دلم تنگ خلوصت است...

و شمع، پرسید پروانه را...چه گشتی از این دَورانِ شام تا سحر؟

گفت گردان پیرامونت مالامالِ حُزن هجر و رعب قُربم، چون باشم منِ بی دل که دلم به دامانت گم گشت چندباره و پی اش رفتن جز فنا نیست

و همچنان که مینالید، گفت... حکایتم با تو اینسان است، که من امروزم و تو، فردا...

رسیدنم به تو لحظه ایست و آن... نیست، جز مرگم.

+ نوشته شده در  جمعه 29 اردیبهشت1391ساعت 0:14  توسط سهراب نارستان  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

پیشنهادی چند روز پیش به نظرم رسید که وقتی پیامکی با چند تن از دوستان هم مطرح کردم استقبال کردند. و ان اینکه به برکت اینترنت واین وبلاگ از خرید های فرهنگی یمان از نمایشگاه کتاب اگاه بشیم! یعنی هر کدوم از دوستان لطفی کنند ودر مطلبی جداگانه لیستی از کتابهایی که خریدند همراه با اندکی یا بیش از اندکی توضیح در مورد هر کدام از انها را بنویسند.

خودم پیش قدم بشم!من از نمایشگاه کتاب خریدم:

1-دغدغه های فرهنگی-صحبا.شرحی بر یکی از سخنرانی های حضرت امام خامنه ای(مدظله العالی) در سال73 در مورد فرهنگ با استفاده از سخنان دیگر ایشان در سالهای بعد. کتاب خوبی است که به درد اهل فرهنگ ودلسوزان فرهنگ انقلاب خواهد خورد.

2-رمان حافظ هفت-اکبر صحرایی-سوره مهر.گزارش داستانی بسیار جالبی در مورد سفر سال87 مقام معظم رهبری به شهر شیراز واستان فارس.

3-انسان سازی در قرآن-آیت الله مصباح یزدی-موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی(ره).

4-پندهای امام صادق(ع) به رهجویان صادق-آیت الله مصباح یزدی-موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی(ره).یکی از خوبی های کتاب علامه مصباح اینکه خیلی از کتابهایشان به نوعی فصل بندی شده است که هرکدوم از فصل ها را انسان به عنوان یک واحد کلاس درسی میتواند مطالعه کند. این دوکتابی هم که خریدم همین خصوصیت خوب را دارند.

5-حدیث دل سپردن-حجت الاسلام استاد آقاتهرانی-نشرعماد

6-نقش آفرینان عصر تاریکی-مرتضی صفارهرندی-کیهان.جریان شناسی گروه ها از انقلاب مشروطه تا انقلاب اسلامی.

7-رازهای دهه شصت-مرتضی صفارهرندی-کیهان.تبار شناسی جریانات سیاسی از 1358 تا 1368.

8-ارتش سری روشنفکران-پیام فضلی نژاد-کیهان. کتاب سیاسی دیگری از جانباز هشت "ماه" دفاع مقدس،پژوهشگر موسسه کیهان پیام فضلی نژاد  است. نویسنده پرفروش ترین کتاب سیاسی سالهای 87 و88-کتاب شوالیه های ناتوی فرهنگی-

9-خاطرات و زندگی نامه حجت الاسلام سیدعلی اکبر ابوترابی-مرکز اسناد انقلاب اسلامی.

10-من مادر مصطفی-جمع آوری رحیم مخدومی-نشر شاهد. خاطراتی شنیدنی از خانواده دانشمند هسته ای شهید مصطفی احمدی روشن.

11-نیمه پنهان ماه-روایت فتح. خاطرات همسر شهید حاج محمد ابراهیم همت.

12-چی شد چادری شدم؟-مجموعه گزیده خاطراتی از دختران وزنان ایرانی که زمانی چادری نبودند اما تصمیم گرفتند بشودند! این کتاب به همت جنبش وبلاگی چی شد چادری شدم؟ امسال در نمایشگاه منتشر شد. خاطر ها برای همین چند ماه یا یکی دوسال اخیر است.

13-فیلم مستند ضاحیه-روایت فتح(مستندی در مورد جنگ33 روزه ومحله شیعه نشین بیروت-ضاحیه- که در این جنگ توسط اسرائیل تقریبا با خاک یکسان شد اما مردان و زنان مقاوم آن فریاد لبیک یا حسین سر میدادند...)


از بین این کتاب ها "من مادر مصطفی" و "نیمه پنهان ماه شهید همت" را خواندم.بعضی فصلهای من مادر مصطفی اشکم را در آورد...نیمه پنهان ماه هم خیلی جالب بود برام.اگر دوستان خواستن میتونم بدم این کتابها را مطالعه کنند.

هم اکنون هم در حال مطالعه کتاب جذاب حافظ هفت هستم!حافظ هفت(مدظله العالی).

راستی "قیدار" رمان جدید امیرخانی هم شریکی با امیرحسین خریدم! قرار شد اون پولش را بده ومن مطالعه کنم وبعد بهش بدم! چه شراکت خوبی مگه نه؟!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 اردیبهشت1391ساعت 18:40  توسط ایمان ایرانی  | 

به مناسبت روز مادر ، مادر هر چی عکس هست رو گذاشتم

فکر کنم عکاس فرید خان ه!

+ نوشته شده در  جمعه 22 اردیبهشت1391ساعت 3:40  توسط امیرسینا اسکندری فر  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

رجانیوز-در پی انتشار برخی مطالب در خصوص «خدیجه مصدق» فرزند مرحوم دکتر محمد مصدق نخست وزیر پیشین ایران و وضعیت اسفبار وی در آسایشگاهی در سوئیس سفارت ایران در این کشور بیانیه‌ای صادر کرد.

سفارت ایران در برن ضمن صدور بیانیه‌ای در این خصوص اعلام کرد: اخیرا در فضای مجازی در خصوص سرکار خانم خدیجه مصدق فرزند مرحوم دکتر محمد مصدق نخست وزیر پیشین ایران مطالبی منتشر شده که با توجه به اطلاعات نادرست موجود در آن، بخش مطبوعاتی سفارت جمهوری اسلامی ایران موارد ذیل را برای اطلاع عموم و روشنگری اعلام می‌دارد:
 
-   خانم خدیجه مصدق در تاریخ 29 اردیبهشت 1382 در سن هشتاد سالگی در شهر نوشاتل سوییس دار فانی را وداع گفته و در همان شهر به خاک سپرده شده است!
 
-    وي به دلیل بیماری که در صغر سن دچار شده بود، بیش از پنجاه سال در آسایشگاه بیماران شهر نوشاتل زندگی می‌کرد و در زمان حیات مرحوم دکتر محمد مصدق، هزینه‌های آسایشگاه مذکور (بعضا تا حدود 10 هزار فرانک در ماه) توسط وی و سپس تا اوایل دهه هفتاد هجری شمسی توسط وراث پرداخت می‌شد. بعدا هزینه‌ها توسط قیم و مشارکت یک نهاد اجتماعی مقیم کانتون نوشاتل تامین می‌گردید.
 
 -   مسئولین کنسولی سفارت جمهوری اسلامی ایران در برن نیز وضعیت وی را مورد پیگیری قرار داده و در محل آسایشگاه مذکور از مرحومه خدیجه مصدق عیادت نموده‌اند. هر چند مرحومه مصدق بنا بر بیماری طولانی، علاقه‌ای به دیدار کسی نشان نمی‌داد.
 
 -   همچنین به مناسبت‌های مختلف علاوه بر تقدیم برخی هدایا، کمک‌های مالی نیز از سوی دولت و سفارت جمهوری اسلامی ایران به آسایشگاه فوق الذکر صورت گرفته است.
 
    گفتني است که در مطالب اینترنتی ایران متهم به بی‌اعتنایی به شرایط جسمانی خانم مصدق شده بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 اردیبهشت1391ساعت 10:50  توسط ایمان ایرانی  | 

باسلام

مطلب زير به بهانه 29 اسفند روز ملي شدن صنعت نفت دركشور ما ايران تهيه شده است . و یکی از دوستان بهم میل کرد دیدم بد نیست اینجا بذارمش:  

چند وقت پيش يكي از نزديكانم در خصوص وضعيت دختر دكتر مصدق مطلبي را عنوان كرد كه در يكي از آسايشگاههاي سوئيس زندگي مي كند . پيگير موضوع شدم و از اينترنت مطلب زير را پيدا كردم . بعد از خواندن مطلب به ياد اين مطلب پروفسور حسابي افتادم كه وقتي از او در مورد جهان سوم مي پرسند عنوان مي كند " جهان سوم جایی است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند،خانه اش خراب می شود و هر کس که بخواهد خانه اش آباد باشد باید در تخریب مملکتش بکوشد.

دكتر محمد مصدق دو پسر و سه دختر داشت.دو تا از دختر ها ازدواج كردند كه يكي همسر دكتر احمد متين دفتري شد كه در حادثه ي هوايي نزديك تهران از بين رفت،دومي ضياء اشرف كه با خانواده اي معروف ازدواج كرد و سومي خديجه است.فرزندان ذكور دكتر مصدق غلامحسين و احمد بودند كه غلامحسين متخصص زنان بود و احمد تا معاونت راه رسيد و اما سرگذشت خديجه كه پس از كودتاي 28 مرداد دچار بيماري روحي شديد شد.دكتر مصدق تا واپسين دم حيات نگران خديجه بود و به بچه هاي خود توصيه كرد كه مواظب وي باشند.تا موقعي كه دكتر غلامحسين و احمد پسران وي حيات داشتند مواظب او بودند و هزينه ي درمان او را تامين مي كردند ولي اكنون دختر دكتر مصدق...

 يكي از ايرانيان كه با دختر دكتر مصدق ديدار كرده بود در نامه اي مي نويسد:

به نام يك ايراني دلسوخته كه از اين آسايشگاه بازديد كرده و از نزديك با خديجه به گفتگو نشسته است،به شرح اين ديدار مي پردازم.

در جستجو براي يافتن خاطره هايي از مصدق،در سويس خانه اي را پيدا مي كنم كه مصدق دوران دانشجويي اش را در آن گذرانده است.مي كوشم اطلاعات بيشتري كسب كنم كه مي شنوم دختر وي خديجه مصدق،آخرين و تنها بازمانده خانواده قهرمان ملي،سالهاست كه در آسايشگاه بيماران رواني نوشاتل،به هزينه ي دولت سويس در نهايت فقر و تنگدستي به زندگي ادامه مي دهد.

بالاخره با آسايشگاه بيماران روحي تماس مي گيرم.با بي اعتنايي پرستاري مواجه مي شوم كه مي پرسد:"چه نسبتي با وي داريد؟"مي كوشم براي وي توضيح دهم كه‌ "پدر اين بانوي سالمند نخست وزير ملي ايران بوده است و خدمات او به كشورش هرگز از خاطر ميليون ها ايراني نمي رود و به همين دليل است كه مي خواهم دختر وي را ببينم."پرستار با لحني استهزاء آميز مي خندد و از پشت تلفن مي گويد پس چرا ايرانيان از اين دختر قهرمان ملي سراغ نمي گيرند و بالاخره مي گويد بايد از پزشك معالج وي اجازه بگيرم.پس از چند لحظه اجازه ي ملاقات مي دهد.مي پرسم چه چيز هايي لازم دارد تا برايش تهيه كنم و قرار ساعت 5 بعد از ظهر را مي گذارم.

در وقت تعيين شده به آسايشگاه سالمندان مي روم.به دفتر مي روم و مي گويم براي ملاقات چه كسي آمده ام.دكتر به پرستار دستوراتي مي دهد.

چند لحظه بعد پرستار با بانويي سالخورده كه بايد بين 60 تا 70 سال داشته باشد،وارد مي شود.به طرفش مي روم و به او اداي احترام مي كنم.احساس مي كنم اين اداي احترام از جانب ميليون ها ايراني تقديم مصدق مي شود كه هنوز خاطره ي فداكاري هاي او را فراموش نكرده اند.پرستار مي پرسد:"مي خواهيد در اتاقش صحبت كنيد يا همين جا؟"پاسخ را به او واگذار مي كنم.خديجه دختر دكتر مصدق مي گويد همين جا.دسته گلي را كه براي او آورده ام مي گيرد به او مي گويم كه ايراني هستم و اگر كاري دارد حاضرم برايش انجام دهم.اما فقط تشكر مي كند.پس از چند لحظه بي آنكه چيزي بخواهد يا حرفي زده باشد،فقط يك بار ديگر تشكر مي كند و از اتاق بيرون مي رود.وقتي شماره اتاقش را مي پرسم،مي ايستد و شمرده مي گويد"صد و هفده."بعد خدا حافظي مي كند و دسته گل را پس مي دهد.مي پرسم "مگر گل دوست نداريد؟"پاسخش فقط تشكر است.به عقيده من اين درست ترين پاسخي بود كه او داد.زيرا 49 سال از احوال تنها بازمانده ي مصدق قهرمان ملي بي خبر بوده ايم و او را به حال خود رها كرده ايم و به عنوان يك ايراني او را فراموشش كرده ايم."

با بغضي جانسوز در گلو به دفتر آسايشگاه بر مي گردم،دسته گل را به پرستار مي دهم.مي گويد:"چه شانسي!"

علت بيماري اش به سال 1319 برمی گردد. عصر روز پنجم تیر ماه سه نفر در تجریش در باغ معروف کاشف السلطنه را که دکتر مصدق برای زندگی همسر و فرزندانش اجاره کرده بود، می روند و سراغ او را می گیرند. دکتر مصدق دو روز پیش از آن برای دیدار با خانواده اش از احمد آباد به تهران آمده بود.مصدق از 1306 از در واقع مغضوب رضا شاه شده بود به تبعید خود خواسته تن داده بود و در ملک خود در احمد آباد به کشاورزی مشغول بود. سه نفر را می پذیرد . یکی رئیس کلانتری تجریش و دو نفر مامور مخفی شهربانی بودند... او را بازداشت می کنند و در 17 تیر قرار می شود او را به مشهد بفرستند تا به بیرجند برده شود. خانواده او برای آخرین دیدار جلوی ساختمان شهربانی می روند. خدیجه هم که 13 سال دارد با آنهاست. مصدق را می آورند اورا کت بسته و طناب پیچ کرده بودند. خدیجه که همیشه پدر را در کسوت و شرایطی دیگری دیده بود وقتی او را در چنین وضعی می بیند که طناب پیچ شده و از خشم فریاد می زند ناله ای می کند و بیهوش می شود. این سر آغاز بیماری اوست که حواسش را بکلی از دست می دهد و حتی معالجه در سویس هم کار ساز نمی شود.

از اين پرستار مي پرسم هزينه نگهداريش چگونه تأمين مي گردد؟ پاسخ او مثل پتكي بر سرم فرود مي آيد.هيچ كس براي وي پولي نمي فرستد."تمام اعضاي خانواده ي او مرده اند.ما به سفارت ايراناطلاع داديم و از آنها خواستيم كه مخارج وي را تأمين كنند،ولي قبول نكردند و پاسخي ندادند.در حال حاضر آسايشگاه بر خلاف رسم جاري خود علاوه بر تحمل مخارج وي ماهانه حدود صد فرانك هم به وي مي پردازد تا اگر چيز خاصي لازم داشته باشد تهيه كند."پرستار اضافه مي كند من تعجب مي كنم"ايران يك كشورثروتمند است و همين حالا هم دولت ايران دارد يك رستوران 6 ميليون فرانكي در ژنو مي سازد،ولي برايش دشوار است هزينه ي يك يمار را بپردازد.مگر شما نمي گوييد پدر وي نخست وزير بزرگي در تاريخ ايران بوده است؟!"

با قلبي پر از اندوه از آسايشگاه خارج مي شوم.كنار درياچه به ساحل چشم مي دوزم.به ياد مردي مي افتم كه در دوران نخست وزيري اش حتي از دريافت حقوق ماهانه خود داري مي كرد.

به هر حال واقعيت اين است كه هم اكنون خديجه مصدق در شرايط نامساعد اما با وقار و آرامش در يك آسايشگاه رواني بدون هيچ گونه در آمدي در سويس روزگار مي گذراند و مهمان دولتي بيگانه مي باشد."بر گرفته از كتاب دكتر محمد مصدق نوشته ي محمود ستايش"

بعد خواندن این میل و مرور تحقیقاتم حول موضوع مصدق و نفت و یادآوری از جان گذشتنهای ایشان شدیدا تحت تاثیر قرار گرفتم و ناخداگاه یاد امتیازهایی افتادم که به خانواده شهدا و ایثارگران میدهند... مصدق ایثارگر نبود که دخترش باید به دست اجنبی ...  تف تو غیرتمون!!


+ نوشته شده در  سه شنبه 29 فروردین1391ساعت 22:45  توسط امیرسینا اسکندری فر  | 

برخیز که می‌رود زمستان

               بگشای در سرای بستان

نارنج و بنفشه بر طبق نه

               منقل بگذار در شبستان

وین پرده بگوی تا به یک بار

               زحمت ببرد ز پیش ایوان

برخیز که باد صبح نوروز

               در باغچه می‌کند گل افشان

خاموشی بلبلان مشتاق

               در موسم گل ندارد امکان

آواز دهل نهان نماند

               در زیر گلیم و عشق پنهان

بوی گل بامداد نوروز و

               آوازخوش هزاردستان

بس جامه فروختست و دستار

               بس خانه که سوختست و دکان

ما را سر دوست بر کنارست

              آنک سر دشمنان و سندان

چشمی که به دوست برکند

              دوست بر هم ننهد ز تیرباران

سعدی چو به میوه می‌رسد دست

              سهلست جفای بوستانبان

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 فروردین1391ساعت 20:8  توسط بروبچه 2 ای 

بسم الله الرحمن الرحیم

قسمت اول،قبل از 12اسفند!

«در گزارش هاي دريافتي از تهران فضاي انتخابات پارلماني روز جمعه سرد و بي روح ارزيابي شده است- سي ان.ان»! «روز دوم مارس- 12 اسفند- رژيم اسلامي ايران سردترين انتخابات پارلماني در تاريخ 33 ساله خود را تجربه مي كند- آسوشيتدپرس»! «انتخابات رياست جمهوري ژوئن 2009- خرداد 88- مردم ايران را نسبت به برگزاري انتخابات آزاد و بدون تقلب بدبين كرده است و اين بدبيني و سوءظن را با خودداري از شركت در انتخابات پارلماني در دوم مارس نشان خواهند داد- دويچه وله»! «در حالي كه تلويزيون ايران و روزنامه كيهان تلاش مي كنند مردم را به پاي صندوق هاي راي دعوت كنند، مردم بي اعتنا به انتخابات، به خريدهاي سنتي براي عيد باستاني ايرانيان مشغولند و تمايلي براي شركت در انتخابات از خود نشان نمي دهند- يورو نيوز»! «ايرانيان از تحريم ها و دخالت رهبران خود در آشوب هاي منطقه خسته شده اند و قصد دارند با بي اعتنايي به انتخابات پارلماني، نارضايتي خود را به جهانيان اعلام كنند- بي بي سي»! «اعتراضات خياباني با سركوب روبرو شده است ولي خانه نشيني و شركت نكردن در انتخابات هزينه اي ندارد و مردم قصد دارند ظرفيت خود در مخالفت با رژيم ديني حاكم بر ايران را كه در خيابان ها سركوب شده از راه بي اعتنايي به انتخابات مجلس به نمايش بگذارند- VOA»! «مسئولان جمهوري اسلامي اثربخشي تحريم ها را انكار مي كنند ولي روز دوم مارس- 12 اسفند- برگزاري سرد و خاموش انتخابات بلوف مسئولان رژيم در بي اثر بودن تحريم ها را فاش مي كند- واشنگتن پست»! «تحريم انتخابات پارلماني ايران از سوي خاتمي اقدامي هوشمندانه است و خودداري مردم از شركت در انتخابات نشان مي دهد كه خاتمي همچنان از محبوبيت در ميان مردم برخوردار است. شبكه تلويزيوني فرانس 24» ! « فردا در سراسر دنيا، مردم شاهد تاثير تحريم هاي فلج كننده بين المللي عليه حكومت اسلامي ايران خواهند بود- جروزالم پست»!...

قسمت دوم 12اسفند!

صبح روز جمعه 12 اسفندماه در حالي كه فقط 2 ساعت از آغاز رأي گيري گذشته بود، شبكه تلويزيوني فاكس نيوز- وابسته به پنتاگون- در خبري كوتاه اعلام كرد؛ «حضور مردم تهران در پاي صندوق هاي رأي بيشتر از اندازه اي است كه انتظار مي رفت» و بلافاصله گفت «هنوز نمي توان دراين باره قضاوت نهايي كرد زيرا بعيد نيست كه خانواده نظاميان و كارمندان دولت را براي نمايش حضور به صحنه آورده باشند»! فاكس نيوز در ساعت يك و 45 دقيقه بعدازظهر جمعه به وقت تهران، اعتراف كرد كه «حضور مردم در پاي صندوق هاي رأي متراكم و چشمگير است» و در مصاحبه غيرحضوري و تصويري-SKYPE- با «تاكر كارلسان» كارشناس سياسي خود از وي پرسيد؛ «آيا شركت قابل ملاحظه مردم ايران در انتخابات پارلماني غيرمنتظره به نظر نمي رسد؟ و آيا اين حضور چشمگير نشانه بي اثر بودن تحريم ها نيست»؟ و تاكر كارلسان كه چند ساعت قبل در برنامه تلويزيوني زنده فاكس نيوز با عنوان «چشم قرمز- RED EYE» تحريم هاي آمريكا و اتحاديه اروپا را ناكافي دانسته و گفته بود «ايران سزاوار نابودي است»! ابتدا تلاش كرد در ميزان شركت مردم در انتخابات ابراز ترديد كند ولي در مقابل چندتصوير ارسال شده گفت: «بايد اعتراف كنم كه تحريم ها بي اثر بوده است»

قسمت سوم ،بعد از 12اسفند!

شبكه تلويزيوني سي.ان.ان؛«شركت گسترده مردم ايران در انتخابات پارلماني امروز نشان مي دهد كه مردم به جمهوري اسلامي علاقمند هستند» و شبكه تلويزيوني يورونيوز پيش بيني تحليل گران و كارشناسان اروپايي و آمريكايي را زير سوال برده و گفت «به نظر مي رسد آنها، به جاي تحليل رويدادها و پيش بيني حوادثي كه در پيش است، آرزوهاي خود را به خبر و گزارش تبديل مي كنند»! روزنامه انگليسي فايننشال تايمز در شماره شنبه خود نوشت «ميليون ها ايراني روز جمعه با وجود تحريم هاي اقتصادي غرب و تحريم انتخابات از سوي گروهها و شخصيت هاي مخالف رژيم در انتخابات پارلماني شركت كردند» و به اظهارنظر يك جوان شركت كننده در انتخابات اشاره كرد كه گفته بود «من به دعوت رهبرم آمده ام تا به آمريكا و اسرائيل نشان بدهم كه ايراني ها از نظام اسلامي خود دفاع مي كنند». خبرگزاري فرانسه در گزارشي از تهران نوشت «حضور ميليون ها ايراني در پاي صندوق هاي رأي كه در بسياري از مراكز با تراكم و صف هاي طولاني همراه بود، ناظران بين المللي را شوكه كرده است!». تلويزيون قطر با اشاره به تحريم انتخابات از سوي خاتمي و ساير گروههاي اپوزيسيون اعلام كرد «شركت گسترده مردم نشان داد كه خاتمي و گروههاي اپوزيسيون پايگاهي در ميان مردم ندارند» و ساعتي بعد با پخش خبر شركت خاتمي در انتخابات گفت؛ «رفتار خاتمي مخالفان ايران را با شوك گيج كننده اي روبرو كرده است». آلن جونز خبرنگار شبكه تلويزيوني سوئد گفت «ميان آنچه ما در غرب عليه ايران مي نويسيم و مي گوئيم با واقعيت هاي اين كشور فاصله اي پر نشدني ديده مي شود». شبكه انگليسي زبان الجزيره در گزارشي از مبدا تهران گفت؛ «مردم آمده اند تا اقتدار جمهوري اسلامي را به رخ جهانيان بكشند»...


*تحقق پیشبینی رهبر معظم انقلاب در شهریور 88.

*کلیپ اعتماد مردم به نظام

*انتخابات 12 اسفند پاسخی قاطع به توهم سلب اعتماد مردم از نظام بود

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 اسفند1390ساعت 21:36  توسط ایمان ایرانی  | 

بسم الله

بحث های پیرامون مطلب سامان را که پیگیری میکردم میخواستم یه حرفی بزنم اما  بیشترکه فکر کردم به نظرم آمد حرفم را در یک مطلب جدا وبا استفاده از مقاله یکی از نویسندگان مجله "امان" مطرح کنم.البته از دوستان میخواهم اول بدون در نظر گرفتن مطلب "چرخه زندگی" مقاله را بخوانند بعد میگم چه ربطی به بحث های مطلب قبلی وبلاگ دارد.

سرباز یا سربار؟

وقتی امام قصد نماز ظهر را کرد ، یارانی داوطلبانه سپر جان آقا شدند تا تیرها به امامشان نخورد. سلام نماز که تمام شد یاران عزیزی که جان خود ، آقا را حفظ کرده بودند و بدنشان غرق خون بود، آخرین لحظات عمرشان را سپری میکردند ، هم عمروبن قرظه انصاری و هم سعید بن عبدالله حنفی از امام پرسیدند؟ یا رسول الله اوفیت " آیا به عهد وفا کردم ؟ آیا وظیفه ام را انجام دادم ؟ و امام در مقابل فرمود (نعم انت امامی فی الجنه) آری تو پیشاوری من در بهشتی

بعثت پیامبر گرامی اسلام ، آغاز ولایت امام عصر ، دهه فجر انقلاب اسلامی ،همه و همه ، زمانی است برای اندیشیدن و تامل:

با آن که قرار نیست باعث رنجش شویم و ناراحتی اما بگزارید کمی جدی تر بیندیشیم. ما کجا قرار داریم ؟پای میز محاکمه خودمان را فرض کنیم و ببینیم کجاییم؟(حاسبو انفسکم قبل انن تحاسبو) رفتارهایمان رو بررسی کنیم ، چقدر سپر بلای امام بوده ایم؟ خدای ناکرده چقدر آقا رو ناراحت کرده ایم ؟یا رفتار ما سپری برای آقاست یا وارد کردن جراحت و ضربه شمشیر؟

آیا شده یک بار از آنچه ولی خدا نمی پسندد دست برداریم" چشم خود را ببندیم " گوش خود را هدفون و صدا های جوراجور جدا کنیم؟ آیا شده یک بار برای او گوشی خود را فرمت کنیم" به شماره های ناشناس ، جواب ندهیم و با آن ها تماس نگیریم؟ آیا شده به پیامک های ناشناس، جواب ندهیم و پیام نفرستیم؟ آیا شده بعضی چیز ها رو در گوشی خود ذخیره نکنیم؟

آیا شده در گرداب دیدن شبکه های مختلف  داخلی و خارجی ، فارسی و غیر فارسی ، دچار موج زدگی نشویم؟ آیا شده دچار توهم های مختلف در ارتباطات مختلف ، نگردیم؟آیا شده دردنیا باشیم و از مظاهر آن استفاده کنیم، اما اسیر آن نگردیم؟

آیا شدهموج شبکه های مجازی و سایبری ،ما رو از بی خود نکند؟ آیا شده وب گردی و ول گردی در سایت ها و وبلاگ ها را به یاری سایبری از امام تبدیل کنیم؟ آیاشده اداهای روشنفکری ما را از اقا جدا نکند و در هیاهوی دنیای واقعی و مجازی ازامام جدا نشویم؟ چقدر تیرها و شمشیرها تهمت، طنز یا تمسخر واقعی یا مجازی را از امام ومسیر امام ، از امام و نائب امام ، از امام و شیعیان امام، دور کردیم؟

آیا واقعا سربازیم یا سربار؟ باریم یا یار؟

حالا اگر بنا به وظیفه باشد و سپر برای آقا و اهداف او بودن " آیا حق امام را به جا آورده ایم؟ آیا وظیفه مان راانجام داده ایم؟

وظیفه دو گونه است یکی حق مطلب رو ادا کنی و دیگری به اندازه ای که می توانی تلاش کنی. طبیعی است حق امام رو نمیشه ادا کرد  اما می توان به مقدار توانایی و توان تلاش کرد.(حق تقاته)" (ما استطعتم) آیا به مقدار توان تلاش کرده ایم ؟ آیا قدرت ما ، اعتبار و توانایی ما به همین مقدار است؟ آیا می توان سری بلندکرد و ادعا کرد که ما یاری گر امامیم؟

بگزار دوباره به محاکمه برگردیم؟ کدام یک از ما امام را می خواهیم اما نه برای خواسته های محدود خود ، یعنی اگر قرار باشد سختی جهاد و مبارزه را تحمل کنیم آیا می استیم؟  اگر قرار باشد از خواسته ها و هوس هایمان بگزریم چقدر می گذریم؟ چقدر برای خود کار میکنیم درس می خوانیم و چقدر برای امام دغدغه داریم و کار می کنیم؟ چقدر به فکر دیگران بوده ایم ، چقدر برای کمک به دیگری ، فراهم آوردن زمینه ازدواج ، آسان گرفتن بر افراد، حل اختلافات افرد پیش قدم بوده ایم؟

آیا حقیقتا برای امام و زمینه سازی ظهورش دلمان می تپد؟

چقدر عهد و پیمان با امام داریم ؟ چقدر جانمان را با خواسته های امام گره زده ایم؟ کجا قرار داریم ، انگیزه و رفتارهایمان چگونه است؟

پس باید عهدی نو بست و بر این عهد پایبند و پایدار


ما سربازیم یا سربار؟ مسئله این است. حالا زندگی روزمره باشه یا نباشه چه فرقی میکنه؟ اگر هدف و راه درستی نداشته باشیم؟؟این خیلی سوال مهمیه. فکر کنید ما ده سوال دیگه آدمی باشیم که اندکی هم دچار روزمرگی نشده باشیم،مثلا هر روز در زمینه علمی خود پیشرفت کرده باشیم ،یک خانواده خوب هم تشکیل داده باشیم وخیلی احساس موفقیت کرده باشیم، اما اینها اگر برای خودمان باشد ونه برای خدا وحجت خدا ذره ای ارزش ندارد.ذره ای ...

زندگی چه روزمره اش چه غیر روزمره اش اگر برای چیزی غیر از سربازی امام عصرمان انجام شده باشد ،به هدر رفته است بلکه اصلا باری است که بیچاره مان خواهد کرد کاش فقط هدر رفتن می بود! پس به نظرم اصل حرف سامان که فکرکنم اینه که ما به گذر زمان واینکه چه میکنیم در زندگی فکر کنیم را بجای مطرح کردن روزمرگی یا غیرش به اینجا برسانیم که سربازیم یا سربار ولی یمان؟

+ نوشته شده در  شنبه 29 بهمن1390ساعت 21:44  توسط ایمان ایرانی  | 

یه مدتیه به آدمای دور و برم بیشتر نگاه میکنم,و هر چی بیشتر نگاه میکنم بیشتر میترسم؛ترس از این زندگیه یکنواخت...

رفتم از شوهرخالم که آدم تحصیلکرده ای و به قول مردم زندگیه باارزشی داره سوال کردم؛گفتم علی آقا قبول دارم که خیلی خوبه  شما صبح زود میری سر کار,به آدما خدمت میکنی,پول در میاری,جمعه ها با خانوادت میری بیرون و ...ولی به نظرت ارزش آدما تو همین چیزاس؟به نظرت همه ی آدما با همین چیزا خوشحال میشن؟...

جواب جالبی داد.

گفت:منم وقتی همسن تو بودم؛فکر میکردم در آینده آدم خاصی میشم,فکر میکردم به جایه دیگه ای میرسم.ولی وقتی سنم رفت بالا محیط بهم تحمیل کرد که باید پول در بیاری باید کار کنی باید زن بگیری باید زندگیرو اونجوری که من میخوام سپری کنی...

از اون روز به بعد یه ترسی تو وجودمه؛که بیست سال بعد به پسرم بگم منم مثل تو آرزوهای بزرکی داشتم منم از روزمرگی متنفر بودم ولی زور محیط خیلی زیاد بود یا جلوی آیینه وایستم و ببینم به همون چیزی که ازش تنفر داشتم تبدیل شدم    ...

چقد دوست دارم یکی بیاد و چوب لای این چرخه ی زندگی بذاره...

خدا همه رو به راه درست هدایت کن...
برچسب‌ها: نوشته شده توسط سامان
+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 بهمن1390ساعت 0:41  توسط بروبچه 2 ای  | 

فکر میکرد همه را نمیداند، اما... دنیایش تنگ یک ماهی...برگ چناری گوشه ی حیاط بود...کسی چه میدانست، دلش قطره ای ناچیز بود...آن، ما را باخود برد. و کس چه میدانست خدا نوازشش میکرد، میپنداشتند مردم خار شهر، که جنون هرچه "بود"ش را بلعید اما...چشم نابینای ناچیزشان، طاقت آن همه نور را نداشت. جنونش را بهانه میکردند...بی مقداران خُرد اندیش. نگریستمش، بر عرش تکیه داده بود. زمزمه اش کردم که نمیدانند تو،هر هست، هستی و هستشان نیست ناقابلی ست...میگریست کودک به آسمان که "مگر انصاف هم پیر میشود که حالا...چشم تو...نه زنده میکند و نه...نکند نمینگریشان!"

قبرهاشان کابوسشان شد و همه خواهششان ملعبه ای و هرچه فریاد زدی...حتا نبوییدند لحظه ای نور صدایت را...هرچه...فریاد زدی...

زندگی...این لحظه ی ناچیز،چه خیال باطلی ست عمر!فقیر و حقیر،پی پیچیدن به پر و پای دنیا،نوش ذلت نوشیدند و مست نیستی گشتند. میدانم، نه علف شناختم و نه قطره ای چشیدم، به آنی همه بودم رفت و تو ماندی و حسرتِ...تو. حیران تر از ایشان نبود،که نه شدند و نه دیدند شدن را و نه...آه، بی حسرت و بی جان...خسته رفتند...دلهاشان زیر پا،راهشان قعر هبوطِ وجود،چشمها وهم آلود...

خواهم رفت، تو میدانی و من...کاش میبودی ام،تا ته این مزرعه ی رنگارنگ...بلکه،وداعش را خیره به چشمان تو ناله کنم...

 

 

                                                                             فعلا با اجازه...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 بهمن1390ساعت 19:34  توسط سهراب نارستان  |