آقا یک سوال من دارم ملتی که توی مملکت از این حرفا می زنند از کجا می دانند که می زنند؟
http://hezbollah313.blogfa.com/post-463.aspx
پینوشت ها بیشتر مد نظر است.
مرامی دوستانه ای
آقا یک سوال من دارم ملتی که توی مملکت از این حرفا می زنند از کجا می دانند که می زنند؟
http://hezbollah313.blogfa.com/post-463.aspx
پینوشت ها بیشتر مد نظر است.
چرا بیمارستان اطفال آنقدر شلوغ بود؟ چرا تمام پدران و مادران که دست فرزندشان را در دست گرفته بودند باید این همه مغموم باشند؟ چرا کودک سرطانی و کچل وقتی مرا دید لبخند زد؟ چرا آن کودک که هنوز نصف معیری هم از باغ زندگی گل عیشی نچیده است باید طعم تلخ داروهای ضد سرطان را بچشد؟ چرا من بعد از دیدن این همه تلخی ککم هم نگزید و نگزیده است؟و اگرم گزید دردش در حد ۱ ثانیه باشه....
آ خدا حکمتتو شکر.
*من مستاجر نیستم،خانه ام بیت رهبری است.
چهارشنبه(= چهارشنبه 9دی 88 خیابانهای سراسر ایران) اتوبوسی که ما را آورد راهپیمایی، همان اتوبوسی بود که پدرم را برد جبهه. من با همین اتوبوس رفتم راهی سرزمین نور شدم و بوسه زدم بر خاک کرخه نور. امسال عید باز هم با همین اتوبوس میخواهم بروم جنوب. من هنوز هم سوار هوندا ۱۲۵ پدرم میشوم. پدرم روی همین موتور، موتور ضدانقلاب را در همین خیابانهای تهران پایین آورد. ۲۰۰ کلاهک هستهای اسرائیل، حریف هوندا ۱۲۵ پدر من نشدهاند! پدر من روی همین موتور به شهادت رسید ولی اجازه نداد که آبادان «عبادان» شود و خرمشهر «المحمره».
من به کوری چشم «Frence 24» اعتراف میکنم و افتخار میکنم که حکومت به ما ساندیس داد و من چون روزه بودم «نی» اش را نگه داشتم تا در روضه علیاصغر در آن بدمم. من نیام را درون ساندیس نکردم. فرو کردم در چشم رئیسجمهور آمریکا و از حرمله انتقام گرفتم. به کوری چشم ضدانقلاب، رئیسجمهور آمریکا با ما نیست. او با ما نیست. با سران فتنه است. با آن بیسواد که مردم گفتند عامل دست موساد. خانم کلینتون! ساندیسهای جمهوری اسلامی الکل ندارد که ۱۰۰ دلار آب بخورد. سران فتنه کوکاکولا میخورند که گازش اشکآور است و اشک کودکان فلسطینی را درمیآورد. نتانیاهو با سران فتنه است.سید حسن نصرالله با ما! حکومت به ما تیتاپ هم داد. من روزهام را با همین تیتاپ باز کردم. خاک بر سر شما که به جای گوشت «بزغاله گوساله»، گوشت خوک را میخورید. دانشمندان میگویند؛ گوشت خوک، آدم را خرف میکند. بنازم انقلاب اسلامی را که با ساندیس و تیتاپ و هوندا ۱۲۵ و اتوبوس، دهنکجی کرده به تمام دنیای غرب. آمریکا حریف ساندیس ما نمیشود!
برادر کوچک من، ساندیس خود را که خورد، آن را باد کرد و ترکاند جلوی عکس نتانیاهو و مردک ۲ متری عقب رفت. من یک ساندیس جمهوری اسلامی را با کل دنیای آمریکا و اسرائیل عوض نمیکنم. من حتی اگر به عشق خوردن فلافل، بروم «حاج منصور» شرف دارد که به عشق بی بی سی سر از لندن درآورم. ساندیس جمهوری اسلامی شراباً طهوراست. آب زمزم است. آب زمزم ما ساندیسهای جمهوری اسلامیاند.
چهارشنبه اتوبوسی که ما را آورد راهپیمایی، تلویزیون نداشت. نوار آهنگران گذاشته بود و من در خیابان انقلاب دیدم دختران وطنم وقتی پرچم انگلیس را آتش زدند، دودش رفت در چشم آقازاده معروف. من در چهارراه استانبول دیدم آقازادهای را که فقیر نبود اما کاسه گدایی دراز کرده بود جلوی در سفارت روباه پیر. امروز صبح یکی به من SMS داد که سران فتنه دررفتهاند. رفتهاند شمال. ویلای «احسانالله خان»! با ماشین ضدگلوله که ترمزش ”ای بی اس” دارد و همه چراغ قرمزهای منتصب به خون شهدا را رد میکند!علامت کوچکتر، بزرگتر سرشان نمیشود. معلم کلاس اول من یاد داده بود که ۲۴ از ۱۳ بزرگتر است و آرای باطله از رای شیخ! معلم دینی من میگفت: ۱۳ عدد نحسی نیست. نحس کسانی هستند که به اسم خط امام، رای مردم را دزدیدند. نحس کسی است که آشوبگر عاشورا را هوادار خود میداند
سال بعد اول ژانویه، دهم محرم است. محرم که بیاید، حتی عید ارمنیها هم عزا میشود. آن وقت هواداران آقای نخستوزیر، سوت میزنند در روز عاشورا و به افتخار شمر که سر امام را برید، کف مرتب میزنند. ای عیسی! بابانوئل سرش را در برف کرده و «مروه شربینی» را نمیبیند. امسال مجله تایم، بابانوئل را کرد مرد سال و نوبل را دادند به بابانوئل. حیف که عمر سعد، هزار و چهارصد سال زود به دنیا آمد و الا «یونیسف»، یک تقدیری هم از او کرده بود.

چهارشنبه اتوبوسی که ما را آورد راهپیمایی، به رانندهاش مرخصی داده بودند. به من هم مرخصی دادند. امتحان برادر کوچکم هم در مدرسه لغو شد. هان ای دشمن! از این پس قصه همین است. ساندیس نظاممان را میخوریم. از مرخصیاش استفاده میکنیم. سوار اتوبوس میشویم و در خیابان علیه شما شعار میدهیم و در برابرتان تمام قد میایستیم. ما همهمان حکومتی هستیم. من مستأجر نیستم؛ خانهام «بیترهبری» است. بیت رهبری خانه فقط «سیدعلی» نیست. کاشانه ما هم هست. ناشیانه حرف نزنید. ما به این آشیانه ساده و صمیمی افتخار میکنیم. تا وقتی حاکم، «علی» است، راهپیماییهای ما همه حکومتی است.
چهارشنبه اتوبوسی که ما را آورد راهپیمایی، رانندهاش میگفت؛ ۲۲ بهمن، نوشابه و ساندویچ هم میدهند. ما ۲۲ بهمن هم میآییم. برای چنین ملتی که جانش بر کف است، جان باید داد. جمهوری اسلامی به مردمش میرسد؛ حرفی هست؟! ما با رهبرمان آنقدر «نداریم» که هر وقت اراده کنیم، چفیهاش را میگیریم؛ حرفی هست؟! آنقدر دوستش داریم که با یک اشارهاش نشانی خیابان انقلاب را میگیریم و میآییم، ساندیس هم میخوریم؛ حرفی هست؟! سران غرب به فکر مردمان خود باشند که اول سال نو از سرما یخ نزنند. ما اینجا رابطهمان با رهبرمان گرم گرم است. خاک بر سرت سارکوزی! به ما چه که مردم فرانسه میخواهند، سر به تن تو نباشد؟! نظام ما با ساندیس و نی و تیتاب و هوندا ۱۲۵ همه حیثیت «همه ابرقدرتهای دیگر+۱+۵» را به بازی گرفته. ما تا ساندیس داریم بمب هستهای میخواهیم چه کار؟ حالا آقای اوباما دیدی که ما چرا انرژی هستهای را برای مصارف صلحآمیز میخواهیم؟! شما هر وقت نی ساندیس نظام ما را حریف شدید، آن زمان حرفی نیست؛ ما هم میرویم سراغ نیزه!
خلاصه ای از مقاله "من مستاجرنیستم خانه ام بیت رهبری است" از حسین قدیانی،منبع: سایت قطعه 26
از آن هم درد و با من مهربان شبهای شک آور
شبهای شک آور...
ملول و خسته دل... گریان و طولانی
شبی که در گمانم من که آیا بر شبم گرید چنین هم دم؟!
و یا بر بامدادم گرید از من نیز پنهانی...
من این می گویم و دنباله دارد شب...
امام انان را خواند.بر در خیمه شان رفت!
برخی با ندای امام مسلمان شدند و برخی با ندای امام...
امامت هر روز تو را می خواند!... می روی یا می مانی؟ُ اخر. هر روز کربلاست.
و کاش، با مشتی اشک... درد نافهمی انسان دوا میشد... و با بغضی سنگین، ملکوت در آغوشمان بود و ما، سرمست از خدا، گام به رستگاری میگذاشتیم...کاش...لحظه ای خلوص، کافی بود برای رسیدن...
و میگفت : "این مقصدِ ناکجا، پس کجاست...
تا کی... ماتم اندود و حیران، در این سرای بی اویی غوطه ور باشیم..."
بیهوده پندارها، شهر را گرفتند...همانسان که جوهری، بشکه ای آب را...همانسان که مهری، قلبی آشفته را...
چه خبر دارد کسی از دل ها...از شکِ بودن، تردیدِ ماندن، هوای رفتن...چه میداند کسی از هرچه میشد باشد و نیست، بگویی یا نگویی، گوش ها بسته و چشم ها خیره به نکبتی اسفبار...مردار طلب و مردار جو...کاش میبوییدیم بوی یاس لطافت روان را، کاش میچشیدیم طعم نرم مطلوبی گرچه شاید ساده، اما بسی حیاتی و حیرت انگیز و عمیق، هیهات که بر لب آبیم هنوز و خوف غرق شدن داریم و مینالیم که ما شنا کردن نمیدانیم و این چه دریایی ست،مهمل! و ندانستیم که اصلا نباید بدانیم...باید غرق شد...باید کمی هم رهسپار این "مهمل" شد تا بفهمی آن، شاید خود هستی است...خود اشتیاق... خود آنچه باید بود. و همان است که فنا نیست. و اینطور، من...خواهم دانست آنچه ام، "نبود" است...خواهم دید هیچستانی ام،مغروقِ من... خواهم دید پوچی این همه رنگ و لعاب را که تهوعی دائم بایدش! به سان کودکی، که نه حساب میداند و نه کتاب و بیزار از این هردو، به پای قصه ی گرم پیرزن مینشیند... و فقط او خواهد "دید"...فقط او خواهد "دانست" ... خواهد "بود"...خواهد "ماند"...آن هنگام که ما، مسحور بازی فلکیم و انگشت به دهانش... هموست که میداند و میخندد به "بازی"، نه ما.
آسمان، آبی ست...چه بنگریمش، چه چشمانمان را ببندیم. صد دریغ، که منتظر ما نیست...نبوده و نخواهد بود، هرگز! خورشید هم. دیر چشم باز کنیم، نه خورشید خواهد بود و نه آبی آسمان. شب خواهد بود و تاریکی غالب...و تو مجبور، که به ستاره ای و نیمه ای ماه، اکتفا کنی.این من، این تو، این هم فلک هزار رنگ...و این دریا...بیزارم از ساحلِ شهر، ساحلِ مردم...باید رخت برکند...تن به آب باید زد...شاید هنوز بتوان غرق شد...
فعلا با اجازه...
استاد ساعتی معلم دوست داشتنی و خوش اخلاق زبان بنده وبعضی دیگر از دوستان بودند.
آقای ساعتی از اون معلم هایی بودن که همیشه در حین درس دادن حرفهای دیگری هم برای شاگردانشان داشتند.شاید بشه گفت نصیحت! اما قطعا ازون مدل نصیحتهایی بود که بچه ها خیلی به شنیدنشون علاقه داشتند واصلا خسته نمیشدند.
یک روز که در مورد خوبی مطالعه وتاکید بر اموختن حرف میزدند،گفتند بچه ها هر وقت من یکی از شما را جلوی دانشگاه تهران دیدم که امدید ودارید دنبال کتاب میگردید که بخرید وبخونید ...اونوقت میفهمم که شما بزرگ شده اید! تا مدت ها هر وقت برای خرید کتاب به جلوی دانشگاه میرفتم یاد این حرف استاد می افتادم ومنتظر بودم که استاد را ببینم وبهشون بگم استاد دیدید! من بزرگ شدم!! اما...
امروز دومین سالروز فوت استاد ساعتی است.استاد!ما دیگه هیچ وقت بزرگ نخواهیم شد...چون هیچ وقت نشد ونخواهد شد که شما را جلوی دانشگاه ببینیم...
روحش شاد